مروری بر خاطره اکبرلاجوردیان بنیانگذار صنایع بهشهر

کارآفرینی که از مرز فرار کرد

کد: 13980303404190005

در دسترس نیست

، تهران ، (کارخانه‌آنلاین): من در سخت‌ترین شرایط از مرز ایران بیرون آمدم. پیش از این که در آن شب تاریک از مرز ایران و ترکیه بگذرم، هر لحظه خطر را پیش روی خود می‌دیدم و مهمتر این که در این راه با شخصیتی همسفر بودم که بسیاری از انقلابیون ایران برای یافتن او در کوشش و تلاش پیگیر بودند.

کارآفرینی که از مرز فرار کرد
کارآفرینی که از مرز فرار کرد

لاجوردیان معتقد بود که وضعیت همایون بدتر از وضعیت او بود. به هرحال او وزیر بود و نظریه‌پردازی می‌کرد و خیلی‌ها آن نامه معروف روزنامه اطلاعات علیه امام را به او منتسب می‌کردند و دستگیری‌اش به اعدام منجر خواهد شد.

اکبر لاجوردیان بی شک یکی از بزرگترین کارآفرینان یک قرن اخیر ایران محسوب می شود، کسی که شرکت توسعه صنایع بهشهر را به عنوان اولین هلدینگ اقتصادی و تولیدی در کشور راه اندازی کرد و زیر مجموعه خود رشته های مختلف صنعت شوینده، صنعت غذایی، صنعت ساختمان، بانک و بیمه، بسته بندی و چاپ و توزیع و .... وجود داشت. اما بنیانگذار این مجموعه با مصادره اولش بعد از انقلاب سرنوشتی سخت پیدا کرد و در نهایت از ترس زندانی شدن و... از ایران فرار کرد. اکبرلاجوردیان خود در کتابی با عنوان 110 سال صنایع بهشهر، ماجرای تلخ فرار یک کارآفرین از کشور را اینگونه تعریف کرده است.

از ممنوع الخروجی تا پاریس

اکبر لاجوردیان قصه پر ماجرای و خروج پرمخاطره خود از ایران را در کتاب 110 سال صنایع بهشهر از نقطه‌ای که در فرودگاه شارل دوگل نشسته تا به سمت آمریکا حرکت کند آغاز کرده است: «من در سخت‌ترین شرایط از مرز ایران بیرون آمدم. پیش از این که در آن شب تاریک از مرز ایران و ترکیه بگذرم، هر لحظه خطر را پیش روی خود می‌دیدم و مهمتر این که در این راه با شخصیتی همسفر بودم که بسیاری از انقلابیون ایران برای یافتن او در کوشش و تلاش پیگیر بودند. دستیابی انقلابیون به او، قطعاً به اعدام و مرگ او می‌انجامید و به احتمال زیاد، من هم سرنوشتی نامعلوم پیدا می‌کردم.»

او در گشتی سه ساعته در فرودگاه شارل دوگل آن سه هفته را در ذهنش مرور کرد. لاجوردیان سعی کرد مانند یک شهروند عادی کشور را ترک کند و به دنبال اخذ پاسپورت رفت: «به این منظور از تمام شرکت‌های صنعتی بهشهر که یکی از سهامداران و اعضاء هیات مدیره آن‌ها بودم، مفاصا حساب گرفتم و به اداره گذرنامه ارائه داد. با گرفتن گذرنامه گمان کردم می‌توان با خیال راحت به خارج سفر کنم. ولی گویا داشتن گذرنامه به معنی داشتن حق خروج از کشور نبود و من علاوه بر آن می‌بایست پروانه خروج از کشور را هم داشته باشم. اما چیزی نگذشت که فهمیدم از طرف مقامات دولت جدید، «ممنوع‌الخروج» شناخته‌ شده‌ام.

این ممنوع‌الخروجی به این معنا بود که لاجوردیان نمی‌توانست از مرز عادی ایران را ترک کند و باید غیرقانونی به فکر ترک کشور باشد. در این زمان اتفاقی رخ داد که او را مجاب کرد هر چه زودتر این تصمیم را عملی کند: «وقتی انقلاب اسلامی پیش آمد، پرونده‌ای برای برخی از صاحبان صنایع و مراکز تجاری از جمله من تشکیل شد. خوشبختانه پرونده‌ام به یکی از انقلابیون، به نام آقای احمدی که انسان بسیار شریفی بود، ارجاع گردید. او به عنوان بازپرس، طی دو سه جلسه پرسش و پاسخ، گویا به این حقیقت پی برده بود که من آن انسان خلافکاری نمی‌توانم باشم که در پرونده‌ام معرفی شده‌ام و اتهاماتی که علیه من عنوان گردیده، با حقیقت تطبیق نمی‌کند. به همین جهت پرونده‌ام را در کشوی میز خود نگاه داشته بود و علیه من اقدامی نمی‌کرد.»

لاجوردیان معتقد بود با این همه برخی در این فضا به دنبال انتقام و گرفتن حساب‌های شخصی خود هستند. یکی از افراد آن‌طور که او گفته رئیس حسابداری یکی از کارخانه‌ها بود که با داماد او داریوش انصاری دچار اختلاف شده بود و همین باعث شده بود تا به دنبال تسویه حساب باشد. از آنجا که انصاری ایران نبود این فرد به سراغ لاجوردیان آمده بود و آن‌طور که خود لاجوردیان گفته برایش پرونده‌سازی کرد. هرچند این پرونده‌سازی را آقای احمدی به اطلاع او می‌رساند. او می‌فهمد چاره‌ای جز ترک ایران نیست. او را به فردی با اسم مستعار صارمی از افراد متنفذ آذربایجان غربی معرفی می‌کنند و قرار می‌شود او به همراه فردی که بعدها می‌فهمد کیست از ایران خارج شود در حالی که تنها کسی که از قصد او باخبر بود همسرش بود. لاجوردیان یک کیف‌ دستی کوچک با چند وسیله دم دست را به همراه داشت و از خانه بیرون آمد و به سمت قرار رفت: «اتومبیل ما به راه افتاد. عبور از خیابان‌ها و کوچه‌هایی که عمری از آن‌ها گذر کرده بودم، هزاران خاطره آشنایی و همدمی را در مغزم زنده می‌کرد. پس از چندی که در اتوبان کرج حرکت می‌کردیم دیدن کوهپایه‌های البرز، خاطره‌ سفرهای شیرینی را که با خانواده‌ام برای استراحت و تفریح از این راه به شمال داشتم و یاد عبور در جاده‌های زیبا و پر پیج و خم آن را که همیشه همراه شور و نشاط و گفت‌وگوهای شیرین بچه‌ها در اتومبیل بود، در من زنده کرد. با خود فکر می‌کردم من صدها بار از این راه گذر کرده بودم و هرگز چنین احساسی نداشتم.»

سرنوشت وزیر فرهنگ در چهره ای عجیب

در میانه راه ماشین متوقف شد و مردی بلند قامت با ریش بلندی نه سیاه و نه سفید بلکه روشن و طلایی رنگ و عینکی سیاه بر چشم و عصایی بر دست و در دست دیگرش کیف دستی نه چندان بزرگ سوار ماشین شد. او در ابتدا این فرد را نمی‌شناسد اما ماشین که راه می‌افتد مرد شروع به سؤال از اقوامش می‌کند و سراغشان را می‌گیرد. اما لاجوردیان او را نمی‌شناسد. در فرصتی که برای ناهار پیش می‌آید نام او را می‌پرسد و می‌شنود: «من داریوش همایون هستم اکبر آقا. این ریش و پشم، یادگار یک سال و نیم زندگی مخفیانه من در زیرزمینی در تهران است. البته که شما با این وضع نمی‌توانستید من را بشناسید.»

آن‌ها سه ساعتی را در خانه آقای صارمی استراحت می‌کنند و لاجوردیان بعد از خواندن نماز دوباره راه می‌افتد و به سمت مرز می‌روند. در مسیر راه است که تصادف با ماشین جیپ سپاه وضعیت را به هم می‌ریزد: «پیدا شدن ناگهانی پاسداران در آن حالت، خود حادثه بدی بود و تصادف ماشین ما با اتومبیل آن‌ها، آن حادثه را بدتر و خراب‌تر هم کرده بود. در این تصادف کاپوت اتومبیل آقای صارمی به شدت باز شد و صحنه ناهنجاری را پدید آورد. پاسدارها یکی پس از دیگری به سرعت از اتومبیلشان بیرون پریدند و در حالی که دور و بر ماشین ما می‌چرخیدند و وضعیت تصادف را بررسی می‌کردند به زبان ترکی به ما دشنام می‌دادند.»

هر لحظه ممکن بود که آن‌ها لو بروند اما صارمی با نشان دادن شناسنامه‌های تقلبی همایون و شناسنامه لاجوردیان گفت که این دو مهندس معدن و سرمایه‌گذار هستند. با این صحبت مشکل حل می‌شود و به سمت مرز پیش می‌روند اما درست در جایی که باید تحویل کسانی که قرار بود آن‌ها را رد کنند بدهند یک دفعه متوجه می‌شوند آن‌ها افراد دیگری هستند. این باعث می‌شود که همایون عصبانی شود و به صارمی بگوید: «آقای صارمی، شما که ما را دوباره به کام گرگ‌ها برمی‌گردانید، بالاخره آن‌ها هر که بودند از پاسدارها که بهتر بودند و لااقل ما می‌توانستیم به شکلی با آن‌ها کنار بیاییم در حالی که ما داریم با پای خودمان به طرف پاسدارها می‌رویم که خودمان را با دست خودمان تسلیم آن‌ها بکنیم.»

لاجوردیان معتقد بود که وضعیت همایون بدتر از وضعیت او بود. به هرحال او وزیر بود و نظریه‌پردازی می‌کرد و خیلی‌ها آن نامه معروف روزنامه اطلاعات علیه امام را به او منتسب می‌کردند و دستگیری‌اش به اعدام منجر خواهد شد. در راه برگشت به خانه صارمی سعی کرد که او را آرام کند. در خانه صارمی بود که دو نفر به آنجا آمدند و معلوم شد این افراد کمی آن طرف‌تر ایستاده بودند اما چون کسی که صارمی می‌شناخت در میانشان نبود نمی‌شد به آن‌ها اعتماد کرد. آن‌ها دوباره به راه افتادند و درست در همان جای قبلی پاسداران ایستاده بودند و کردهای راهنما را متوقف کردند. این باعث شد تا آن‌ها راه خود را ادامه ندهند و به خانه صارمی بازگردند. این رفت‌وآمد سرانجام با پیدا کردن یکی از آشناهای قدیمی صارمی که رئیس کمیته منطقه بود و پیش از این لطفی در حقش کرده بود، پایان یافت. او در این زمان با یادآوری این لطف از او خواست تا کمک کند. آن‌طور که صارمی به آن‌ها گفت: «این آقای رئیس کمیته، مدتی پیش از انقلاب دست به سرقت زده بود که کار به درگیری می‌کشد و در آن میان یک نفر هم کشته می‌شود. بعد از محاکمه و محکوم شدن، محل زندانش را در بندرعباس تعیین می‌کنند. یک روز پدرزن همین محکوم به دیدن من آمد و خواهش کرد ترتیبی بدهم که محل زندان دامادش را به آذربایجان یا تهران تغییر دهند تا افراد خانواده بتوانند راحت‌تر با او ملاقات کنند.»

پس از چندی که در اتوبان کرج حرکت می‌کردیم دیدن کوهپایه‌های البرز، خاطره‌ سفرهای شیرینی را که با خانواده‌ام برای استراحت و تفریح از این راه به شمال داشتم و یاد عبور در جاده‌های زیبا و پر پیج و خم آن را که همیشه همراه شور و نشاط و گفت‌وگوهای شیرین بچه‌ها در اتومبیل بود، در من زنده کرد. با خود فکر می‌کردم من صدها بار از این راه گذر کرده بودم و هرگز چنین احساسی نداشتم

این تقاضا برای او سخت نبود و این کار اتفاق افتاد و این زندانی منتقل شد و از آن جایی که او را به عنوان زندانی شاه می‌شناختند بعد از انقلاب آزاد شد و رئیس کمیته شد. این باعث شد تا او همیشه منت‌دار صارمی باشد. صارمی از او خواسته بود کمک کند تا این دو نفر که گفته بود تاجرانی هستند که به خاطر مشکل مالیاتی ممنوع‌الخروج شدند را از مرز رد کنند تا با خانواده‌شان دیدار کنند و برگردند. او به رئیس کمیته گفت که صد هزار تومان از آن‌ها گرفته است. رئیس کمیته که بسیار از دوستی صارمی تعریف کرده بود، به او گفت: «ما هم در اینجا خرج و مخارج داریم، اگر نصف پول‌هایی را که گرفتید به ما بدهید، ما هم با اطمینان کامل مهمانان شما را می‌بریم و به مرز تحویل افراد شما می‌دهیم.» صارمی این پیشنهاد را قبول می‌کند و مبلغی را به عنوان بیعانه می‌دهد و ساعت ۱۰ صبح رئیس کمیته همراه با برادرزنش آمد و گفت که «همه پاسداران آن راه را برای ناهار و خوردن چلوکباب دعوت کردند و همه خواهند آمد و شما می‌توانید به همراه برادرزن من راه را طی کنید.»

حدود ظهر برادرزن این فرد آمد و راه را رد کردند و به سمت مرز ترکیه رفتند. حدود ساعت ۳.۵ اتومبیل در پای کوهی ایستاد و دو نفر با اسب منتظر آن‌ها بودند تا از کوه رد شوند. آن‌ها ۸ ساعت اسب‌سواری کردند و به نقطه‌ خط‌الراس کوهی رسیدند که خط مرزی ایران و ترکیه بود: «سراشیبی این طرف کوه خاک ایران بود و سرازیری آن طرف کوه خاک ترکیه.» این لحظه عجیبی بود؛ چرا که آن‌ها در لحظه‌ای بعد ایران را ترک می‌کردند. لاجوردیان درباره این لحظه نوشته است: «به نظرم آمد حالا در این نقطه یک قدم من روی خاک ایران قرار دارد و یک قدم دیگرم بر روی خاک ترکیه تکیه کرده است. دلم گرفت. چشمانم در آن سیاهی شب جایی را نمی‌دید. اما نگاه حسرتی به همان افق‌های تاریک ایران، وجودم را دچار آشوب کرد. من حالا سرزمینی را پشت سر می‌گذاشتم که ذرات وجودم با آب و گل آن سرشته و پرورش پیدا کرده بود. پیکرهای درگذشتگانم، که پدرانم، مادرانم در زنجیره نسل‌های طولانی، همه در خاک این سرزمین خفته‌اند. دل کندن از آن همه خاطره و از تاریخ و یادگارهای خانواده‌ام بسیار دشوار بود. به این علت با حسرت به افق‌های دور و تاریک ایران نگاه می‌کردم.»

آن سوی مرز

آن دو از مرز رد شدند و برای یک روز در خانه پیرمردی که کار خانواده‌شان عبور دادن ایرانی‌ها بود ماندند. آن‌ها به دیار بکر رفتند و از آنجا داریوش همایون با همسرش هما زاهدی تماس گرفت تا بتواند مقدمات رفتنش به آمریکا را فراهم کند. چند ساعت بعد اردشیر زاهدی نیز زنگ زد و مشخص شد که او از رفاقت سابق خود با رئیس‌جمهور ترکیه استفاده کرده و از او خواسته به داریوش همایون کمک کند. دیداری که نه تنها مقدمات رفتن او را به آمریکا فراهم کرد که با کمک افرادی که در ریاست جمهوری بودند توانست ویزای فرانسه و قول ویزای آمریکا را برای خود و همسرش بگیرد. در این میان ماجرایی روند ادامه سفر را با مشکلاتی روبه‌رو کرد. این ماجرا اعلام ممنوع‌الخروجی همسر لاجوردیان از ایران بود. هرچند ساعتی بعد در فرودگاه مشخص شد که اشتباهی شده است و همسرش در پاریس به او پیوست و بعد از گذراندن پروسه چند هفته‌ای ویزای آمریکا را گرفته و به نقطه آغاز این کتاب یعنی فرودگاه شارل دوگل رسیدند.

منتشر شده در سرویس های:

کامنت کارآفرین | کارخانه دار